سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
نوشته شده توسط : sahand

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش دادپسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشتمسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".



کلمات کلیدی : سنجش عملکرد
تاریخ انتشار : 93/6/31:: 9:42 عصر نظرات ( )
نوشته شده توسط : sahand

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی

شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب

اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را

نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد

نپذیرفت. بعد از اتمام حجت? معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و

نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این

شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک

باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد

آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.

شیاد به معلم گفت: بنویس مار   

معلم نوشت: مار

نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید.

و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟

مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به

جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.

شرح حکایت :

اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم.

بهتر است با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار کنیم.

همیشه نمیتوانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم.

باید افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و به آنها داد



کلمات کلیدی : مار را چگونه باید نوشت؟
تاریخ انتشار : 93/6/31:: 9:41 عصر نظرات ( )
نوشته شده توسط : sahand

تفاوت کشورهای پیشرفته و عقب مانده، تفاوت قدمت آنها نیست. برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و عقب مانده است! اما کشورهای جدیدی مانند کانادا، نیوزیلند، استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اکنون کشورهایی توسعه‌یافته و پیشرفته هستند تفاوت کشورهای عقب مانده و پیشرفته در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست. ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80 درصد آن کوه‌هایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری می‌باشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می‌کند. مثال بعدی سویس است. کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمی‌آید اما بهترین شکلات‌های جهان را تولید و صادر می‌کند. در سرزمین کوچک و سرد سویس که تنها در چهار ماه سال می‌توان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید می‌شود. افراد تحصیل‌کرده‌ای که از کشورهای پیشرفته با همتایان خود در کشورهای عقب مانده برخورد دارند برای ما مشخص می‌کنند که سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد. نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند. زیرا مهاجرانی که در کشور خود برچسب تنبلی می‌گیرند، در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل می‌شوند. پس تفاوت در چیست؟ تفاوت در رفتارهای است که در طول سال‌ها فرهنگ نام گرفته است. وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و توسعه یافته را تحلیل می‌کنیم، متوجه می‌شویم که اکثریت آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می‌کنند: 1. اخلاق به عنوان اصل پایه 2. وحدت 3. مسئولیت پذیری 4. احترام به قانون و مقررات 5. احترام به حقوق شهروندان دیگر 6. عشق به کار 7. تحمل سختی‌ها به منظور سرمایه‌گذاری روی آینده و نه صرفا فکر ایجاد میانبر برای پولدار شدن یک شبه ( جالب اینجاست که اگر کسی اینطور نباشه می گن پپه است) 8. میل به ارائه کارهای برتر و فوق‌العاده 9. نظم‌پذیری اما در کشورهای عقب مانده تنها عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی می‌کنند. ما ایرانیان عقب مانده هستیم نه به این خاطر که منابع طبیعی نداریم یا اینکه طبیعت نسبت به ما بیرحم بوده‌است. ما عقب مانده هستیم برای اینکه رفتارمان چنین سبب شده‌است. ما برای آموختن و رعایت اصول فوق فاقد اهتمام لازم هستیم.



کلمات کلیدی : تفاوت کشورهای پیشرفته و عقب مانده
تاریخ انتشار : 93/6/31:: 9:40 عصر نظرات ( )
نوشته شده توسط : sahand

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .



کلمات کلیدی : داستان سارا
تاریخ انتشار : 93/6/31:: 9:38 عصر نظرات ( )
نوشته شده توسط : sahand

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند. من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.



کلمات کلیدی : یادش بخیر، روزگاری دزدها هم باشرف بودند
تاریخ انتشار : 93/6/31:: 9:37 عصر نظرات ( )
نوشته شده توسط : sahand

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟


گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم
3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم
4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم



کلمات کلیدی : اصول زندگی زرتشت
تاریخ انتشار : 93/6/31:: 9:37 عصر نظرات ( )
نوشته شده توسط : sahand

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!



کلمات کلیدی : اعتقاداتتان را به چند میفروشید؟
تاریخ انتشار : 93/6/31:: 9:36 عصر نظرات ( )
نوشته شده توسط : sahand

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.


خلیفه گفت: مرا پندی بده!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟

گفت: صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.



کلمات کلیدی : ارزش سلطنت
تاریخ انتشار : 93/6/31:: 9:35 عصر نظرات ( )
نوشته شده توسط : sahand

زن: میشه توی کار باغچه کمکم کنی؟ 

مرد: تو فکر کردی من باغبانم؟ زن: میشه توی تعمیر دستگیره در کمکم کنی؟ 
مرد: تو فکر کردی من نجارم؟ 
بعد از ظهر مرد از سر کار بر 
میگردد و میبیند همه چیز درست شده است ... ... 
مرد: کی دستگیره در رو درست کرد و باغچه را رو به راه کرد؟ 
زن: مرد 
همسایه و در ازاش ازم خواست یا یک همبرگر بهش بدم یا یک لب! 
مرد : حتما تو به او همبرگر را دادی! 
زن: تو فکر کردی من گارسون رستورانم؟
 
نتیجه اخلاقی : همیشه از انتقام خانمها بترسید



کلمات کلیدی : انتقام خانم ها
تاریخ انتشار : 93/6/31:: 9:35 عصر نظرات ( )
نوشته شده توسط : sahand

به شاهزاده خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت

دارد ، دستور داد و جوان را به حضورش آوردند.
شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان
گفت:  از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو
ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است؟؟؟

درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند. 

جوان لبخندی زد و گفت:  اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما
پدرم چندی باغبان شاه بوده است !



کلمات کلیدی : شاهزاده و گدا
تاریخ انتشار : 93/6/31:: 9:34 عصر نظرات ( )
   1   2   3   4   5   >>   >