سفارش تبلیغ
صبا
نوشته شده توسط : sahand


در یک شهر کوچک ، مردی مقداری پول را از یک خانه سرقت کرد. پلیس ها در تلاش بود تا مجرم را پیدا کنند و پس از 2 روز موفق به این کار شدند.آنها او را به اداره پلیس بردند و مقداری پول در کت او پیدا کردند.
در اداره پلیس یک پلیس تازه کار بود و آنها می خواستند کاری به او بدهند.
یکی از پلیس ها گفت: این دزد را بگیر و او را به شهر ببر. تو باید با قطار به آنجا بروی و آن هم خیلی زود حرکت میکند… دیر نکن!
پلیس و مجرم مستقیم به سمت ایستگاه رفتند و در راهشان به یک مغازه نان فروشی رسیدند.
مجرم گفت: ما غذایی نداریم و باید در قطار چیزی بخوریم. مسیر زیادی را تا شهر باید طی کنیم و این وقت زیادی میگیرد. من به مغازه میروم و مقداری نان میخرم. بعد من و تو میتوانیم آن ها را در قطار بخوریم. همینجا منتظرم باش.
پلیس خوشحال شد و با خود فکر کرد: من غذایی برای خوردن در قطار دارم!
او به مجرم گفت: عجله کن! وقت زیادی نداریم.
مجرم وارد مغازه شد و پلیس برای مدت زیادی در خیابان منتظرش ماند.اما وقتی به یاد قطار افتاد ، به مغازه نان فروشی رفت.
پلیس گفت : آن مردی که آمده بود مقداری نان بخرد کجاست؟!
فروشنده پاسخ داد: او از در پشتی خارج شد.
پلیس به سمت در پشتی دوید اما نتوانست مجرم را پیدا کند.پس مجبور شد برگردد و در این مورد با بقیه هم صحبت کند. آن ها بسیار عصبانی شدند و او ناراحت بود.
تمام پلیس های شهر شروع کردند تا دوباره مجرم را بیابند و خیلی زود او را گرفتند.آن ها او را به اداره پلیس برگرداندند و به همان پلیس تازه کار زنگ زدند.
یکی از آن ها گفت: الان! این را بگیر و به شهر ببر و دوباره گمش نکن!
پلیس و مجرم دوباره همان مسیر مستقیم تا ایستگاه را پیش گرفتند و دوباره به همان مغازه رسیدند.
مجرم: همینجا منتظر باش.من میخواهم بروم و مقداری نان بخرم برای سفرمان.
پلیس: اوه نه! تو دفعه قبل این کار را کردی و بعد در رفتی! این دفعه من به مغازه میروم و نان میخرم و تو باید اینجا منتظرم باشی!



کلمات کلیدی :
تاریخ انتشار : 93/4/4:: 8:8 عصر نظرات ( )